تبليغاتX
بسیجی
شهيد امام رضا(عليه السلام)

اوايل سال 72 بود و گرماى فكه. در منطقه عملياتى والفجر مقدماتى، بين كانال اول و دوم، مشغول كار بوديم. چند روزى مى شد كه شهيد پيدا نكرده بوديم. هر روز صبح زيارت عاشورا مى خوانديم و كار را شروع مى كرديم. گره و مشكل كار را در خو مى جستيم. مطمئن بوديم در توسلهايمان اشكالى وجود دارد.

آن روز صبح، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند، توسلى پيدا كرد به امام رضا(عليه السلام). شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او. مى خواند و همه زار زار گريه مى كرديم. در ميان مداحى، از امام رضا طلب كرد كه دست ما را خالى برنگرداند، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر. ديگر داشتيم نااميد مى شديم. خورشيد مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت، تكه اى لباس توجهمان را جلب كرد. همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست شهيد را از خاك در آورديم. روزى اى بود كه آن روز نصيبمان شده بود. شهيدى آرام خفته به خاك. يكى از جيب هاى پيراهن نظامى اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايى و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباورى، ديديم كه يك آينه كوچك، كه پشت آن تصويرى نقاشى از تمثال امام رضا(عليه السلام) نقش بسته به چشم مى خورد. از آن آينه هايى كه در مشهد، اطراف ضريع مطهر مى فروشند. گريه مان درآمد. همه اشك مى ريختند. جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسايى اش فهميديم نامش «سيد رضا» است. شور و حال عجيبى بر بچه ها حكمفرما شد. ذكر صلوات و جارى اشك، كمترين چيزى بود.

شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ اين مسئله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعى از اين امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(عليه السلام) داشت...».



 

 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 20:27  توسط شکیبا  | 

::: وصيت نامه:::

اولين شرط لازم براي پاسداري از اسلام، اعتقاد داشتن به امام حسين(ع) است. هيچ كس نمي‌تواند پاسداري از اسلام كند در حالي كه ايمان و يقين به اباعبدالله‌الحسين(ع) نداشته باشد. اگر امروز ما در صحنه‌هاي پيكار مي‌رزميم و اگر امروز ما پاسدار انقلابمان هستيم و اگر امروز پاسدار خون شهدا هستيم و اگر مشيت الهي بر اين قرار گرفته كه به دست شما رزمندگان و ملت ايران، اسلام در جهان پياده شود و زمينه ظهور حضرت امام زمان(عج) فراهم گردد، به واسطه عشق، علاقه و محبت به امام حسين(ع) است. من تكليف مي‌كنم شما «رزمندگان» را به وظيفه عمل كردن و حسين‌وار زندگي كردن.

در زمان غيبت كبري به كسي «منتظر» گفته مي‌شود و كسي مي‌تواند زندگي كند كه منتظر باشد، منتظر شهادت، منتظر ظهور امام زمان(عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت‌طلبي مي‌خواهد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 20:24  توسط شکیبا  | 
شهادت سيد على موسى و عليرضا حيدرى

«سيد على موسوى» از آن بچه هايى بود كه پس از مدتى حضور در جبهه با عنوان بسيجى به يكى از آرزوهاى خودش كه پوشيدن لباس سبز سپاه بود رسيد. حدود سال 64 - 63 بود كه سپاهى شد و رفت بود به گردان تخريب لشكر 27 محمد رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم). از آن بچه هاى اهل دل و هيئتى بود. از آنهايى بود كه هر وقت توى تهران بود، از امر به معروف و نهى از منكر باز نمى ماند.

جنگ كه تمام شد، سيد همكه خود را جا مانده از قافله مى ديد، بد جورى دلش گرفته بود. هرچى توى هيئت ها و مراسم سوگوارى ابا عبدالله الحسين(عليه السلام) مى رفت، گمشده خودش را پيدا نمى كرد، دلش جايى ديگر بود.

اواخر بهمن ماه سال 70 بود كه به قول بچه ها رفت «قاطى مرغ ها» و آن طور كه همه مى گويند، مثلا دست و پايش رفت توى پوست گردو. ولى سيد كه هوش و حواسش جاى ديگر بود، بند اين چيزها نمى شد. سرانجام سيد، آنچه را كه مى خواست، يافت.

هفدهمين روز اسفند ماه سال 70 بود. نسيم تقريباً سردى در بيابان برهوت فكه چهره را نوازش مى داد. سيد على، به همراه چند نفر ديگر از نيروهاى قديمى تخريب كه در تفحص فعاليت داشتند، به فكه آمد تا پس از پايان جنگ، و سرماى بعد از قطعنامه، دلى صفا دهد و وجود خويش را با حرارت عرفانى شهدا گرم سازد.

شيارى در اطراف ارتفاع 146 فكه منطقه عملياتى والفجر يك وجود داشت كه تعدادى شهيد در آنجا افتاده بودند. آن روز نهمين روز فروردين سال 71 كه عطر بهارى تپه ماهورها را پر كرده بود، نيروها به سه دسته تقسيم شديم تا به كار بپردازيم، سيد على موسوى به همراه عليرضا حيدرى كه سرباز بود و چند تايى ديگر رفتند براى همان شيار. شهيد حاج قاسم دهقان هم با يك گروه رفتند به ارتفاع 112. حاج قاسم آنجا شهداى زيادى سراغ داشت و مى خواست آنها را پيدا كند. خود ما هم همراه چند تا ديگر از بچه ها رفتيم به خود ارتفاع 146.

چهل - چهل پنج روز از ازدواج سيد على مى گذشت. هرچه بچه ها اصرار مى كردند كه حالا وقت براى تفحص هست، قبول نمى كرد و مى خواست خودش در عمليات جستجو و كشف شهدا شركت داشته باشد. سيد كه تخريبچى گروه بود، در جلو حركت مى كرد و بقيه پشت سرش. وارد ميدان مين شدند. چند شهيدى را كه در اطراف افتاده بود جمع كردند در كنارى قرار دادند. بچه ها مشغول جستجوى پلاك شهدا بودند. سيد على موسوى رفت تا در سمت پچ مسير، راهى باز كند تا چند شهيدى را كه آن طرفتر افتاده بودند، بياورند.

سيد بالاى سر مين والمرى نشسته و در حال خنثى سازى آن بود، عليرضا حيدرى متوجه پيكر شهيدى در انتهاى معبر شد، از سيد گذشت و به طرف او رفت. ده - پانزده مترى از سيد دور شده بود كه ناگهان صداى انفجار همه جا را پر كرد. پاى حيدرى به تله مينوالمرى گرفته بود.

پاهاى حيدرى متلاشى شده و در دم به شهادت رسيده بود. پس از انفجار، نيروهايى كه آن طرفتر بودند، سراسيمه به طرفشان دويدند. ظاهراً سيد على خيز رفته بود روى زمين. ولى هيچ حركتى از او ديده نمى شد. حواس همه به بدن متلاشى حيدرى بود. او را بلند كردند تا به شيار ببرند. متوجه شدند كه سيد على بلند نمى شود، يكى دو تا از بچه ها رفتند بالاى سرش، هيچ حركتى در او ديده نمى شد. با زحمت زياد او را هم از داخل ميدان مين بلند كردند و به بالا بردند.

با صداى انفجار، دو گروه ديگر خود را به آنجا رساندند. در بدن سيد آثار جراحت ديده نمى شد. بچه ها احتمال دادند كه موج انفجار او را بيهوش كرده باشد. سوار بر آمبولانس، هر دويشان را به اورژانس فكه رساندند. لبان سيد در اورژانس باز شد. مى خواست چيزى بگويد. همه متعجب بودند. يا زهراى آرامى گفت و ديگر هيچ.

بدن بى جانش را كه روى تخت گذاشتند، دكتر به كمر او كه كمى خونى شده بود نگاه كرد پيراهن را بالا زد و در برابر زخم كوچكى كه در كمرش ديده مى شد، گفت: «فقط يك تركش كوچك از اينجا وارد ريه اش شده و ريه هم هوا كشيده و او به شهادت رسيده است».

پيكرها به تهران منتقل شدند. بدن سيد على بايد كالبدشكافى مى شد. هرچه بچه ها گزارش سپاه و لشكر را ارائه دادند. حضرات نپذيرفتند. خيلى صريح مى گفتند: «از كجا معلوم اين جاى تركش باشد؟ شايد با پيچ گوشتى بدن او را سوراخ كرده باشند؟» حالا چه كسى سوراخ كرده باشد؟ الله اعلم.

كار خودشان را كردند. بدن مظلوم سيد على در زير تيغ پزشك قانونى باز و بسته شد. بريدند و دوختند. دست آخر، بر روى گواهى فوت اين گونه نوشتند:

«ان شااله كه شهيد است...!»

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 20:23  توسط شکیبا  | 
حيدرى، سرباز مخلص تفحص

«عليرضا حيدرى» از سربازهاى با صفا و مخلص لشكر 27 بود. محل اصلى خدمتش در واحد لجستيك لشكر در پادگان دو كوهه بود. هر بار براى انجام كارى از فكه به دو كوهه مى رفتيم، با حسرت به ما نگاه مى كرد و التماس دعا داشت كه كارش را رديف كنم تا به تفحص بيايد. سرانجام گفتم: «ما نيروهاى سربازمان را از لشكر مى گيريم، اگر مى توانى از مسئول لجستيكى موافقت نامه بگيرى، ما هيچ مشكلى نداريم».

يكى دو روز گذشت. آن روز كه به پادگان رفتيم، حيدرى خوشحال و در حالى كه چشمانش برق مى زدند، جلو آمد و گفت: «آقا سيد تموم شد...» و برگه موافقتنامه واحد لجستيك را زا جيبش در آورد و جلوى رويم تكان داد. بلافاصله سوار ماشين شد و همراه ما آمد به فكه، حيدرى مداح هم بود و هر موقع حالى پيدا مى كرد، بخصوص بعد از نماز جماعت و زيارت عاشورا، بچه ها را به فيض مى رساند.

آن روز نهمين روز فروردين سال 71، حيدرى همراه سيد على موسوى به اطراف ارتفاع 146 رفت و در حالى كه به طرف پيكر شهيدى مى رفت، پايش به تله انفجارى مين والمرى گرفت و در حالى كه پاهايش متلاشى شده بودند، به شهادت رسيد و سيد را نيز با خود برد به آن سوى هستى

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 20:22  توسط شکیبا  | 
خودشان كه بخواهند

سال 74 بود كه با بچه ها در منطقه كار مى كرديم. بيل مكانيكى را مقدارى از جاده خارج كرديم تا به آن طرفتر برويم ولى دستگاه خاموش شد. هر كارى كرديم، راه نيفتاد. گفتم حتماً گازوئيل تمام كرده. رفتيم كه از مقر گازوئيل بياوريم، در حالى كه ما رفته بوديم راننده دستگاه را كار مى اندازد و مى گويد كه با بيل آن دو سه تا بزنم تا بچه ها بيايند و همان جا را كه دستگاه مانده بود، مى كند. در همان اولين بيل پيكر يك شهيد نمايان مى شود.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 20:12  توسط شکیبا  | 

شهيد همت:

با خداي خود پيمان بستم تا آخرين قطرة خونم، در راه حفظ و حراست اين انقلاب الهي يك آن آرام و قرار نگيرم. شب و روز بدون وقفه در راه اعتلاي كلمه‌الله و بسط فرهنگ اسلامي تلاش نمايم، به همين سبب سلاح به شانه گرفتم و رو به جبهه‌هاي خونين نمودم.

شهادت ,زيباترين , بالنده ترين و نغزترين كلام در تاريخ بشريت است. شهادت بهترين و روشن ترين معني حقيقي توحيد است و تاريخ تشيع خونين ترين و گوياترين تابلو نمايانگر شكوه و عظمت شهيد است.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 20:10  توسط شکیبا  | 
جرعه اى به نيت شفا

يكى از سربازهايى كه در تفحص كار مى كرد، آمد پهلويم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مريض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله كه زودتر خوب مى شود. برو كه ببريش ديكتر و درمان...». گفت: «نه! به اين حرف ها نيست. مى دونم چطور درمانش كنم و چه دوايى دارد!»

آن روز شهدايى پيدا كرديم كه قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اينكه بيش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پيش در فكه، زير خروارها خاك، و حالا كجا. بچه ها هر كدام جرعه اى از آب به نيت تبرّك و تيمّن خوردند و صلوات فرستادند.

آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان بگرشت. از چهره اش فهميدم كه بايد حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اينكه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سيد. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پيدا كردم.» تعجب كردم. نكند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت:

- چند جرعه از آب قمقمه آن شهيد كه چند روز پيش پيدا كرديم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به اميد خدا خيلى زود حالش خوب شد. اصلا نيتم اين بود كه براى شفاى او جرعه اى از آب فكه ببرم...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 1:53  توسط شکیبا  | 
هرگونه سوال در مورد مسائل شرعی ،عقائد ،سیاسی ،علمی ،و. . . دارید برای ماارسال نمایید وپاسخ

خود را در یافت کنید

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 1:44  توسط شکیبا  | 
جلسه نوجوانان :پنج شنبه شب ها (سن ۱۲تا۱۵سال)

شیراز بلوار پاسداران روبروی شهید اقایی  مسجد امام سجاد

فعالیت:

نظامی /ورزشی

قران /عقائد

فوتسال /رزمی

اردوهای تفریحی

نظامی /علمی/زیارتی

گروه کامیوتر (نرم افزار -اینترنت)

نشریه /نمایشگاه

تاتر /سرود/ تواشیح

کتابخانه /سالن مطالعه

گرمی حضورتان را خواستاریم  

شیراز بلوار پاسداران روبروی شهید اقایی مسجد امام سجاد -پایگاه مقاومت شهید هاشمی نزاد

تلفن :۸۳۲۹۶۰۰-۰۷۱۱

              شما هم بما بپیوندید

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 1:40  توسط شکیبا  | 

مهدي باكري

زيارت

63/11/25

بوي زيارت در فضا پيچيده بود و زائران يك يك از راه مي رسيدند،بعد از مدتها قرار بود فرماندهان لشكر اسلام به زيارت حرم مقدس امام رضا-عليه السلام –رهسپار شوند.شوق زيارت به جان همه ولوله انداخته بود،چند نفر براي چندمين بار وسائل خود را بازبيني مي كردند،بعضي با يكديگر گرم صحبت بودند و عده اي نيز به تنهايي در سالن قدم مي زدند وپي درپي به ساعت نگاه مي كردند.
بالاخره زمان حركت فرا رسيد وهمه به طرف در خروجي سالن حركت كردند.هواپيماي 747در وسط باند،فرماندهان سپاه اسلام را انتظار مي كشيد.
چهره يكايك برادران را زير نظر داشتم وردپايي از شهادت را در آن جستجو مي كردم.هر عملياتي كه انجام مي گرفت از جمع صميمي ما گلهايي خوشبو پرپر مي شدند و ما تنهاتر مي شديم ؛
«يعني اين بار نوبت كيست؟» اين سؤال قبل از هر عملياتي ذهنمان رابه خود مشغول مي كردوتا پايان عمليات با ما بود.عمليات كه به پايان مي رسيد پاسخ سؤال نيزمشخص شده بود.

-آقا مهدي ! چه خبر… لشكر براي عمليات آينده آماده است؟
به آرامي رويش رابرگرداند و گفت:
-ان شاءالله حاجي!… وضع خيلي خوبه،مگه بچه هاي عاشورا را نمي شناسي!
وراست مي گفت.عاشورا از لشگرهاي پابه ركاب بود.هر جا عمليات گره مي خوردمهدي كاررابه عهده مي گرفت.درهر عملياتي پرچم محوري خطرناك،بر زمين مي ماند مهدي زير بار مي فت وآن رابه دوش مي كشيد.براستي لشكرش نيزمثل خودش بود.
مدتي به سكوت گذشت بعد برگشت به طرف من و گفت:
-حاجي !به نظرتو كدام يك از اينها در اين عمليات به شهادت مي رسند؟
درست به هدف زده بود.از لحظه سوار شدن به هواپيما همه اش در اين فكر بودم.به اعمال و رفتارشان دقيق مي شدم،درشنيدن سخنانشان وسواس به خرج مي دادم و سعي مي كردم اين بار قبل از شهادت،سخنانشان رابشناسم،رو كردم به مهدي و گفتم:
-راستش منهم در همين فكرم؛ولي خب به نظرم اين بار نوبت جعفرزاده (پاورقي 1) است.
نگاهي به من كردو گفت:
-يعني مي گويي شهادت به من نمي آيد؟
فكر كردم شوخي مي كند ولي جدي،جدي بود دلم فروريخت،باور نمي كردم،مهدي باكري فرمانده يكي از بهترين لشكر هاي سپاه،نه،نه باورش مشكل بود.
-ان شاءالله كه تو شهيد نمي شوي… نه،من فكر نمي كنم كه شهيد بشي!محجوبانه سر به زير انداخت و به آرامي گفت:«نه حاجي … من در اين عمليات شهيد مي شوم» ودوباره به خلوتِ خود پناه برد ،در جوابش چه بايد مي گفتم؟او كنار دست من نشسته بود ومي گفت مرحله دنيوي زندگي پاك او به پايان آمده است ،ومن مات و مبهوت نگاهش مي كردم. (پاورقي 2)

مقصد، حرم امام رضا بودو زيارت بهانه ايي تا فرماندهان جنگ قبل از عمليات آينده از روح بلند ائمه معصومين كمك بگيرند و با استفاده از توّجه آنان عملياتي ديگر را آغاز كنند.
دراين سفرمن در ميان همه فرماندهان مجذوب حالات مهدي شده بودم.درحرم حضرت معصومه(س) حال عجيبي داشت،زير لب چيزهايي زمزمه مي كردواشك مي ريخت و مرا نيزتحت تأثير قرار مي داد.قيافه اش راكه مي ديدم منقلب مي شدم وسير گريه مي كردم.آقاي نيكخواه از برادران قرارگاه كربلا وچند نفرازبرادران ديگر هم مثل من متوجه او بودند.نيكخواه بعدهامي گفت:«بعداززيارت به خدمت مهدي رفتم و پرسيدم:
-آقا مهدي ازحضرت معصومه چه خواستي؟
با چشمهاي اشكبارروبه من كردوگفت:«ازصميم قلب مي خواستم كه در اين عمليات شهادت نصيبم شود»…
واردحرم امام رضا شديم و هركسي به طرفي رفت ومن بازدر فكر او بودم.«مهدي»،داخل حرم با مهدي بيرون خيلي تفاوت داشت.آن آرامش،سكوت وطمأنينه بيرون درهم مي شكست ومهدي به آتشفشاني خروشان تبديل مي شد.باخودفكرمي كردم شايد به ياد برادرش «حميد»افتاده است و يا ياد شهيدان لشكر در ذهنش زنده شده است ولي دقيق كه مي شدم مي ديدم نه چيز ديگري درون او را به آشوب كشيده است.
گرچه من نسبت به فرماندهان ديگر با مهدي زياد محشور نبودم و ارتباط نزديكي با او نداشتم ولي در آن چند روز در درياي چشمان مهدي غرق شده بودم. (پاورقي 3)
دوربين عكاسي هميشه همراهم بودوبه هركجامي رسيديم از برادران عكس مي گرفتم.چند بار خواستم ازمهدي عكس تكي بگيريم ولي از دستم فرار كردونتوانستم.
مهدي اهل تظاهر نبودو هميشه هاله حجبي معنوي او رادر برگرفته بودو هم اينها بود كه مرا مجذوب او مي كرد.
يك روز در همين سفر،مهدي رو به سمت ديگري ايستاده بودكه من رسيدم،دوربين را آماده كردم وبه كمين ايستادم.دوربين كه آماده شد يكي از برادران مهدي را صدا زدو مهدي به طرف دوربين برگشت،ولي تا ديد من دوربين به دست ايستاده ام، سريع دستش رابر روي صورتش گرفت،من تأمل نكردم و ماشه را چكاندم! و شروع كردم به داد و فرياد كردن:
-فكر مي كني كه مي تواني از دست من فرار كني؟ … من از خيلي ها عكس گرفته ام تو هم مثل همه. پس سعي نكن مرا اذيت كني… هر طوري كه باشه عكس تو را هم مي گيرم حتي… اگر قرار باشد از لنز استفاده كنم.
وقتي آقا مهدي ديد من كسي نيستم كه به اين زودي از رو بروم، تبسمي كردو دست خود را انداخت دور گردن نزديك ترين فرد و گفت:«حالا كه مي خواهي عكس بگيري،اينطوري بگير» تبسّم آقا مهدي و برادر فدوي روي صفحه حساس فيلم جاودانه شد. (پاورقي 4)
شام را مهمان يكي از مسئولان بوديم. شنيده بودند فرماندهان قرارگاهها ،لشكرها و يگانهاي رزمي آمده اند و مي خواستندبه نحوي از آنها تجليل كنند. به افتخار ما سفره رنگيني انداخته بودند كه دهان آدم را آب مي انداخت.
دور سفره كه نشستيم پچ پچ ها شروع شروع شد. آقا مهدي ناراحت بود مي گفت:«آقا اين چه سفره ايي است…بچه ها با مشكلات زيادي دست و پنجه نرم مي كنند،غذاي سردمي خورندو ما دور سفره اي نشسته ايم كه هيچ مناسبتي با ماندارد»
گرچه به احترام ميزبان هيچكس سر سفره را ترك نكرد ولي همه و علي الخصوص آقا مهدي به چند لقمه اي قناعت كردند. (پاورقي 5)

مشغول زيارت بودم كه دوباره چشمم به جعفرزاده افتاد. به قول بسيجي ها «نور بالا» (پاورقي 6) مي زد. ازدوركه نگاهش مي كردي شهادت از سر ورويش مي باريد.نشسته بود وبه ضريح نگاه مي كرد و دانه هاي اشك از صورتش سرازير مي شد. به جعفرزاده (پاورقي 7) خيره شده بودم كه دستي روي شانه ام قرار گرفت،برگشتم.
-من با تو هم عقيده ام. جعفرزاده شهيد مي شود… اما من هم شهيد مي شوم و جنازه ام نيز بدست نمي آيد.
باكري بود، دستش رااز شانه ام برداشت و به طرف گوشه ايي از حرم به راه افتاد.تنها كاري كه مي توانستم بكنم اين بود كه چشمم را از او سير كنم ولي هر چه نگاه مي كردم سير نمي شدم. (پاورقي 8)

به تهران برگشتيم و يك راست به طرف جماران حركت كرديم.همه براي رسيدن به خانه كوچك امام عجله داشتند. وسعت عشق و علاقه سرداران جنگ به امام را مي شد در آنجا مشاهده كرد.بعد از دست بوسي داخل اتاق نشستيم و امام شروع به صحبت كرد،مهدي آرام به صورت ملكوتي امام خيره شده بودو هيچ تكان نمي خورد.
فرمايشات حضرت امام به پايان رسيد و سپس بحث هايي در مورد آمادگي لشكرها براي عمليات آينده مطرح شد كه آقا مهدي هم صحبت هايي كردند.
فرماندهان يك،يك از امام خداحافظي كردند وبه طرف نهاد رياست جمهوري به داه افتاديم. نكته جاليي كه من در ديدار با حضرت آيت الله خامنه اي متوجه شدم،احترام مضاعف ايشان به آقا مهدي بود و به نظر مي رسيد ايشان آقا مهدي را از قبل مي شناسند .
من بعدها شنيدم كه آقا مهدي ازامام و حضرت آيت الله خامنه اي خواسته بود كه براي شهادتش دعا كنند. (پاورقي 9)
در بيت امام، مهدي را تنها گير آورده وگفتم :
-آقا مهدي! برايت خوابهاي خوشي ديده اند…مثل اينكه شما هم بعله.
تبسمي كرد وبا تعجب گفت:
-مگه خبري است؟
-خبرها همه اش پيش شماست. ولي شهيد يوسف ولي نژاد (پاورقي 10) قبل از شهادت نقل مي كرد كه يكي از فرماندهان گردان كه يك ماه پيش شهيد شد،برايش تعريف كرده :«در خواب ديدم در بهشت يك كاخي رفيع و سفيد رنگ مي سازند،مجلّل و با صفا؛پرسيدم اين را براي كي داريد آماده مي كنيد گفتند به تازگي قرار است يكي بياد به بهشت،اين كاخ را براي او مي سازيم پرسيدم اون شخص كيه؟» خوب،فكر مي كني در جواب چي گفتند؟مهدي سري تكان داد و گفت :
-خب … ادامه بده.

-مي گويند«بله،قرار است مهدي باكري،به اين زودي ها بياد اينجا،ما اين را براي آمدنش آماده مي كنيم»… خلاصه آقا ،كلي ملا ئكه رابه زحمت انداخته ايي …
سرش را پايين انداخت، خطوط صورتش تغيير كرد و رنگش به سرخي گرائيد، شروع كرد با دستهايش بازي كردن و يك دفعه سرش را بلند كرد و به آرامي گفت:
بنده خدا!با اين كارهايي كه ما مي كنيم…مگه بسيجيها مي گذارندبرويم به بهشت! جلو در بهشت مي ايستند وما را راه نمي دهند.
دوباره سرش را به زير انداخت و از من دور شد.ديگر مي دانستم كه مهدي آخرين روزهاي دنيايي خودرا سپري مي كند. (پاورقي 11)

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 1:36  توسط شکیبا  | 

قسمتى از توصيه هاى هميشگی شهيد به همرزمانش:

ما بايد حسين‌ وار بجنگيم؛

حسين‌وار جنگيدن يعني مقاومت تا آخرين لحظه؛

حسين‌وار جنگيدن يعني دست از همه چيز كشيدن در زندگي؛

اي كاش جانها مي‌داشتيم و در راه امام حسين(ع) فدا مي‌كرديم؛

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 23:40  توسط شکیبا  | 
پس از دوازده سال... (على محمودوند)

سال 73 بود كه همراه بچه ها در منطقه والفجر مقدماتى فكه كار مى كرديم. ده روزى بود كه براى كار، از وسط يك ميدان مين وسيع رد مى شديم. ميان آن ميدان، يك درخت بود كه اطراف آن را مين هاى زيادى گرفته بودند. روز يازدهم بود كه هنگام گذشتن از آنجا، متوجه شدم يك چيزى مثل توپ از كنار درخت غلت خورد و در سراشيبى افتاد پايين. تعجب كردم. مين هاى جلوى پا را خنثى كرديم و رفتيم جلو. نزديك كه رفتيم، متوجه شديم جمجمه يك شهيد است آن را كه برداشتيم، در كمال حيرت ديديم پيكر اسكلت شده دو شهيد پشت درخت افتاده و اين جمجمه متعلق به يكى از آنهاست. دوازده سال از شهادت آنان مى گذشت و اين جمجمه در كنارشان بود ولى آن روز كه ما آميدم از كنارش رد شويم و نگاهمان به آنجا بود، غلت خورد و آمد پايين كه به ما نشان دهد آنجا، وسط ميدان مين، دو شهيد كنار هم افتاده اند.


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 23:34  توسط شکیبا  | 
جلسات هفتگی سینه زنی دوشنبه ها بعد از نماز مغرب وعشا

مکان :شیراز بلوار پاسدارن روبروی شهید اقایی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 23:33  توسط شکیبا  | 
جرعه اى آب زلال

حاج آقا كربلايى، مسئول عقيدتى سياسى يگان ژاندارمرى مستقر در فكه بود. تعريف مى كرد:

- در يگان ما عده اى هستند كه كارشناس آب و مسائل كشاورزى اند. يك روز رفتم پهلويشان و گفتم: «اگر آبى داخل قمقمه دوازده سال زير خال بماند چه مى شود؟» خيلى عادى گفتند: «خب معلومه، خواه ناخواه تبديل به لجن مى شود كه آن هم به دليل شرايط زير خاك و زمان زياد است...» بعد به هر كدام جرعه اى از آبى كه داخل ليوان ريختم دادم و گفتم بخوريد. آب را سركشيدند و پرسيدم: «حالا به نظر شما اين آبى كه خورديد چه جورى بود؟» همه متفق القول گفتند: «هيچى. آبى تازه و زلال، بدونه هرگونه ماندگى...» خنده مرا كه ديدند. جا خوردند. پرسيدند: «عليت چيه؟» قمقمه را نشانشان دادم و گفتم: «اين آبى كه شما خورديد متعلق به اين قمقمه بود كه دوازده سال تمام زير خاك كنار يك شهيد بوده...» مات و مبهوت به يكيدگر نگاه مى كردند. اول فكر كردند شوخى مى كنم. باورشان نمى شد آب، آنقدر زلال و خوش طعم باشد. صلواتى كه فرستادند، همه تعجب و بهتشان را مى رساند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 23:26  توسط شکیبا  |